سفارش تبلیغ
صبا

رفیق شفیق

 می گویند روزی ذوالقرنین با سپاهیانش از سرزمینی عبور می کردند، به سپاهیانش گفت الآن به منطقه ی تاریکی می رسیم که بر روی زمینش پر از شن و سنگریزه است، اگر از آن شن ها بردارید پشیمان می شوید و اگر برندارید باز هم پشیمان خواهید شد.

عده ای گفتند در هر صورتش که پشیمانی است، پس به خودمان زحمت اضافی تحمیل نمی کنیم که بارمان سنگین تر نشود. عده ای دیگر گفتند ما که قرار است پشیمان بشویم پس بگذار حداقل دست خالی نمانیم و مقداری از این شن ها را برداریم.

بعد از ساعتی از آن سرزمین تاریک عبور کردند، و در روشنایی متوجه شدند تمام آن شن ها و سنگریزه ها، الماس و یاقوت و زمرد بود.

هر کس از آن جواهرات برنداشته بود حسرت می خورد که چرا چیزی از آنجا برنداشته و بقیه هم حسرت می خوردند که ای کاش بیشتر تلاش کرده بودند و جواهرات بیشتری جمع کرده بودند. حتی آنهایی که فکر می کردند بیشتر از همه از آن جواهرات برداشته اند هم، غصه ی خالی بودن دست هایشان را می خوردند...

 حالا قصه، قصه ی ما و این سفر تکرار نشدنی است... دل به روز های به ظاهر زیاد سفر خوش کردیم و با خیال اینکه وقت بسیار است، روزها را یکی یکی گذراندیم و یک دفعه دیدیم چه غافلگیرانه عمر کوتاه سفر به پایان رسید، سفری که تک تک ما برایش هشت سال روزشماری کرده بودیم...

 حالا که لحظه لحظه به پایان این سفر سراسر نور نزدیک می شویم احساس خسران می کنم... حالا که آخر سفر است تازه فهمیده ام چه گنجی را از دست داده ام، و با حسرتِ تمام، آرزو می کنم که ای کاش زودتر قدردان این همه نعمت می شدم...

 خدایا! این بنده ات همیشه دقیقه نودی است! هر وقت کار از کار می گذرد، تازه می فهمد چه اتفاقی افتاده و چه کارهایی می توانسته انجام بدهد که نداده...

خدایا! می شود این سفر، سفر آخرمان نباشد؟

می دانم خیلی دیر است ولی، من تازه دلتنگ شده ام! و تازه دلم بهانه ی حرم و زیارت را گرفته است!

حالا با این بنده ی دلتنگ و بهانه گیرت چه می خواهی بکنی؟! با این بنده ای که از دلتنگی، این همه مستأصل شده و نمی داند چطور این یک ماه را در این چند ساعت باقی مانده جبران کند؟

نمی خواهی که با این دل تنگ و این احساس خسران رهایش کنی؟!

 مهربان من! میدانم آن طور که باید، قدر ندانستم و از الماس ها و جواهرات سفر برنداشتم، ولی آن قدر همیشه به این بدترینت، بهترین نگاه ها را کرده ای و بهترین نعماتت را عنایت فرموده ای که به پرتوقع ترین بنده ات هم تبدیل شده! حالا این بدترین و روسیاه ترین و پرتوقع ترین، دوست دارد از بهترین هایت به او بدهی و او را از بهترین بندگانت قرار دهی...

 مهربان من! من میروم، یا بهتر بگویم، مرا می برند ولی... نگذار این دلتنگی زیاد طول بکشد! زود به زود مرا بخوان! مثل این بار که با همه ی زشتی و روسیاهی ام بین خوبانت راهم دادی...

 خدای من! طبیب که بیمارش را رها نمی کند! مخصوصا اگر مرضش خیلی بدحال باشد!

پس ای طبیب قلب ها، همین الآن که اینجا هستم، وقت ویزیتِ بعدیِ این مریض بدحالت را مشخص کن...!

خدایا نشنیده بگیری ها! ولی بدان این بیمارت قصد خوب شدن هم ندارد! چون می خواهد زود به زود طبیبش را ملاقات کند...

و باز هم زمزمه ی همیشگی اش این است:

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم

به دو عالم ندهم لذت بیماری را

مکه

پی نوشت:این متنو یکی از هم کاروانیامون به نام خانم زینب توکلیان نوشته که یک جوون اهل دل بود



برچسب‌ها:
[ دوشنبه 92/9/11 ] [ 1:0 صبح ] [ گل نرگس ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

گل نرگس
امام رضا علیه السلام: الامام الانیسُ الرَّفیق وَالوالِدُ الشّفیق وَ الأخُ الشَّقیق وَ الاُمُّ البرَّة بالوَلَد الصّغیر. امام همدم و رفیق، پدر مهربان، برادر برابر، مادر دلسوز نسبت به کودک نوزاد است.

لینک دوستان
برچسب‌ ها
لینک های مفید
امکانات وب
tzz
ایران رمان